#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_432
میثم عمدا گفت:
- می خواي منتظرت بمونم؟
- نه ممنون، آژانس می گیرم.
روزبه باز بی طاقت شد و مداخله کرد:
- بابا جان شما نگران نباشید، آژانس هم ماشین نداشت خودم هر جا بره می رسونمش!
میثم ابرویی بالا انداخت و عمدا لجش را در آورد:
- با این نري ها! می زنه یه بلایی سرت میاره. دست فرمونش افتضاحه! پس من می رم بابا جان مراقب خودت باش!
پیشانی اش را بوسید، خداحافظی سردي با روزبه کرد و رفت.
مهرانا در را بست و به اتاق خواب رفت. یکراست سراغ کشوي دراور رفت و الکی چند تایی بلوز برداشت. روزبه مثل بچه یتیم ها کنار در
ایستاده بود و نگاهش می کرد.
مهرانا شلوار جینش را در آورد و تا شلوار دیگري بپوشد، اما دیگر روزبه حتی به آن هم اعتنا نکرد.
- ساك لباسم کو؟
روزبه گفت:
- مهرانا نکن؛ این کار رو با من نکن! من ... خب من دروغ گفتم! به تو، به همه، اما به خدا از سر عشق بود!
romangram.com | @romangram_com