#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_425
توي کتم نمی ره!
مهرانا نتوانست جز اخمی غلیظ عکس العملی نشان دهد. چقدر شیفته ي این همه جدیت و عشق چشمانش بود. روزبه را دوست داشت،
واقعا بی او به سر نمی شد!
یک آن با خودش گفت:
«!؟ من چرا روزبه رو نمی خواستم »
روزبه داشت می رفت. مهرانا براي اینکه خودي نشان دهد، بی خودي گفت:
- من فردا میام خونه لباس بردارم!
روزبه بی آنکه نگاهش کند به سردي گفت:
- اونجا خونته و هر وقت دلت خواست برگرد!
مهرانا حرصی شد و با خودش گفت:
«. چه پر رو! کی خواست برگرده »
روزبه بی هیچ حرفی از خانه بیرون زد. خیلی حرف ها بود که مهرانا می خواست بگوید اما مغزش تهی شده بود. آخر گفتنی ها را روزبه
گفت؛ اینکه طلاقت نمی دهم و هر تنبیه رو غیر از جدایی می پذیرم. چه بهتر! فکر کرد براي ترساندن روزبه همان قدر کافیست. روزبه
romangram.com | @romangram_com