#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_418

او را دید ... او را با زنی توي بوتیکش دید که همدیگر را می بوسیدند و غش غش می خندیدند. پذیرفتن این مسئله برایش سخت بود و

حالا فکر می کرد خیلی توي هپروت خودش رویا بافی کرده بود! چقدر براي سادگی خودش اشک ریخت و همان وقت بود که تصادف

کرد، درست سر کوچه ي مامان زري!

حالا فکر می کرد حتی یه ذره هم صالح را دوست ندارد؛ او امتحانش را پس داد. به حق یا ناحق، صالح از جنس او نبود! اگر عاشق بود باز

شروع نمی کرد؛ اگر عاشق بود اصلا او را رها نمی کرد! او در منگنه بود، چرا صالح بیکار نشست؟! او که آزاد بود!

و درست اینجا بود که روزبه را با او مقایسه می کرد. او را پس زد، رد کرد، بی خیالش شد؛ اما روزبه را نه! می توانست با ازدواج انتقام

تحقیري که کرده بود را سر مهرانا در آورد، اما روزبه بدتر عاشقش کرد، او را به خودش وابسته کرد! خلاصه ناامید نشد و پی همه چیز را

به تنش مالید و او را به دست آورد.

روزبه با آن همه احساس و محبت، با آن همه وسواس و دقت، با آن لحن و رفتار عاشقانه، حتی توي کوچک ترین چیزها نظر مهرانا را جویا

می شد و بارها گفته بود دنیاي من در عین کوچیکی خیلی بزرگه! آخه دنیاي من تویی مهرانا!

روزبه با آن همه احساس و علاقه، خیلی وقت بود بذر عشق را توي قلبش پاشیده بود و نمی توانست خودش را از دستش خلاص کند. معتاد

محبت هایش، توجه هایش و نگاه همیشه تبدارش بود؛ نگاهی که همیشه در جستجویش بود. روزبه براي به دست آوردنش بد کاري کرد،

اما کار بدترش این بود او را به خودش وابسته کرد!


romangram.com | @romangram_com