#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_417
روز جمعه که به پایان رسید، تلفن زدن هاي روزبه سرسام آور شد. تا قبل از آن با اس ام اس از او خواسته بود زنگ نزند چون به خلوت
نیاز دارد، اما بعد از جمعه دیگر تلفن زدن و پیامک فرستادنش داشت دیوانه کننده می شد.
نسرین که همچنان در مرخصی به سر می برد. پیشنهاد کرد به خانه ي مامان زري بروند، اما دلش طاقت نیاورد. پنهانی به ملاقات میثم رفته
بود و همه چیز را برایش تعریف کرد، البته منهاي قضیه ي فراموشی مجددش و صالح را!
میثم پس از شنیدن حرف هایش به مهرانا حق داد کمی فرصت بخواهد و از یک طرف به خاطر کار روزبه شرمنده بود، از طرفی خنده اش
می گرفت که او این طور توانسته به خواسته اش برسد!
بعد از آن گریه و زاري مشهد، حالا مهرانا توي بهت و شوك بود. از اتاق در نمی آمد، گوشه ي تخت کهنه ي مادرش به نقطه اي خیره می
شد و خاطراتش را مرور می کرد. بیش از همه به روز تصادفش می اندیشید، همان روز بود که ...
روزي که آموزشگاه را پیچاند؛ پیه توبیخ و تنبیه را به تنش مالید و رفت تا صالح را ببیند. چه ذوقی داشت و چقدر بچگانه فکر می کرد.
اینکه با دیدن صالح همه ي غصه هایش تمام می شود؛ اینکه صالح تا حالا حتما از غصه اش سرگشته و بیمار شده؛ اینکه با دیدنش بال در می
آورد! چه رویایی اندیشیده بود. شاید خودش مقصر بود که تا این حد به صالح دل بسته بود. شاید بی انصافی می کرد اگر صالح جاي او بود
و حتما همین قدر رویایی فکر می کرد. اما صالح، آن هم با آن همه سابقه ي دختر بازي ... آزاد، فارغ از دل او ... آن هم بعد از ده ماه ...
خب مهرانا خیلی از او انتظار داشت!
romangram.com | @romangram_com