#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_414
دلم می خواست برم دانشگاه! برم درس بخوونم! می خواستم صالح رو فراموش کنم!
نسرین همان طور گیج و بهت زده گفت:
- مگه فراموش نکر ...
- نه مامان!
مهرانا غضبناك مادرش را نگاه کرد و بعد از چند لحظه ادامه داد:
- نه، من فراموشش نکردم! اون پسر اگه هر چی هم بود اما احترام منو داشت. اول روحم رو عاشق خودش کرد بعد به خودش اجازه داد
منو براي زندگی مشترك بخواد، اما این ...
صورتش از خشم و بغض برافروخته شد و ادامه داد:
- اما این پسره ي شارلاتان سودجو ... تا دید من فراموشی گرفتم، از فرصت استفاده کرد.
آشفته تر از قبل خودش را روي زمین رها کرد و ضجه زد:
- من نمی خواستمش! من اونو نمی خواستم! من ازش متنفر بودم!
نسرین توي آن هیر و ویر که مهرانا ضجه و مویه می کرد، با خودش گفت:
«!؟ پس چرا هی از فعل گذشته استفاده می کنه »
و بعد که مهرانا کمی آرام تر شد، محتاطانه پرسید:
romangram.com | @romangram_com