#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_413

گفت پاشو خانم اینجا جاي خواب نیست، از خواب پراندش و ...

حافظه اش برگشته بود. نزدیک یک ساعت توي بهت بود و داشت اتفاق ها را مرور می کرد و بعد توي هتل یک ریز گریه می کرد. نسرین

درمانده و مستاصل از حال رقت انگیزش، مدام می گفت:

- آخه دختر تو چته؟ باید الان خوشحال باشی! گریت واسه چیه؟!

و آن وقت بود که مهرانا فریاد زد:

من کنار ساحل به روزبه جواب رد !« نه » - این زندگی من نیست! بگو که خوابم، بگو من شوهر نکردم؛ بگو! مامان من به روزبه گفتم

دادم؛ چرا منو شوهر دادي؟ چرا روزبه؟!

نسرین وا رفت.

ضجه هاي مهرانا که انگار داشت از یک درد عمیق و دردناك رنج می برد، نسرین را آشفته کرد.

- تو به من نگفته بودي؛ نه تو و نه روزبه! من از کجا باید می دونستم؟ مهرانا حالا مگه ...

مهرانا فریاد زد:

- حالا مگه چی شده؟! مامان من روزبه رو نمی خواستم! از خودش ... ریختش از همه چیش بدم میومد! شما ... اما تعجبم از شماست؛ چطور

یه دختر نوزده ساله رو که فراموشی هم داشت هل دادي توي یه زندگی زناشویی؟! مامان چطور تونستید؟! من فقط نوزده سالم بود، من


romangram.com | @romangram_com