#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_396

میثم خنده اش را قورت داد، اما با مهربانی گفت:

- نه! نباید می زدیش، باید باهاش حرف می زدي. حالا پشیمونی؟

- آره، مثل چی پشیمونم!

میثم دوباره خندید.

- من تو خونم سگ نگه نمی دارم!

روزبه با خنده گفت:

- منظورم این بود که مثل خر پشیمونم!

- اي جانم بابایی پس امشب می ریم الاغ سواري!

و هر دو خندیدند.

سه روز گذشت؛ سه روز جهنمی و پر از خشم براي روزبه! داشت می مرد، اما بروز نمی داد. نسرین بی هیچ خبري مهرانا را با خودش برده

بود، اما کجا؟ کسی نمی دانست حتی به مادر خودش هم نگفته بود کجا می روند.

از قیافه ي عصبی و آویزان روزبه، حتی فریده هم به خشم آمده بود و در خلوت پشت سر دوستش بد و بیراه می گفت. جدا روزبه داشت

می مرد، نه غذا می خورد و نه آرام و قرار داشت.


romangram.com | @romangram_com