#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_236
نسرین متوجه رنجش کلامش شد، اما گفت:
- می خوام منو به خاطر گذشته ببخشی. شاید نصف اون رفتاراي زننده، بازتاب رفتار مادر شما بود!
صالح نفس عمیقی کشید و گفت:
- به هر حال ممنون که اومدید و خیالتونم راحت؛ با اجازه!
نسرین بلافاصله از اداره ي پلیس بیرون آمد. نگران دخترش بود؛ حالا دیگر مطمئن بود مهرانا مقصر نبوده و با ناراحتی به خانه ي روزبه
زنگ زد، اما تلفن را جواب نمی دادند. دلشوره اش بیشتر شد و به دوستش فریده زنگ زد.
ناخواسته با خودش گفت:
«! اشتباه فکر می کردم، روزبه احمق تر و سطحی تر از این حرفاست »
اما این اندیشه را زود گوشه ي دلش مدفون کرد، باید صبر می کرد و باید منتظر می ماند تا ببیند چه پیش می آید!
***
هشت ماه قبل
مهرانا بغ کرده و بی حوصله روي صندلی جلو کنار مادرش نشسته بود و سعی می کرد فقط به طبیعت و حاشیه ي جاده نگاه کند. هر وقت
که متوجه زانتیاي نقره اي روزبه می شد، خودش را مشغول کتاب خواندن نشان می داد. نمی دانست چرا این قدر از روزبه بدش می آید! با
romangram.com | @romangram_com