#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_193

نیلوفر کاملا بیهوش شده بود. ترس، اضطراب و نگرانی یک باره به وجودش چنگ انداخت.

دستپاچه و وحشت زده نیلو را همان طور خیس و برهنه روي تخت گذاشت. پتو را دورش پیچید و هراسان گفت:

- اي خدا چکار کنم؟ نیلو ... نیلوفر؟ تو روخدا پاشو! چی شدي نیلو؟!

و باخودش فکر کرد:

«. بهتره زنگ بزنم مادرش »

سریع به سمت تلفن رفت و قضیه را با مادرزنش در میان گذاشت و به توصیه ي مادر نیلو سریع به اورژانس زنگ زد. در این فاصله از داخل

کمد براي نیلو تیشرت و شلواري آورد و با توجه به وضع آشفته ي اتاق خواب او را به اتاق دیگر برد و روي کاناپه خواباند. صداي ضعیف

نیلو، هراسش را از بین برد.

نیلو در همان حالت نیمه هوشیار صداهاي پیرامونش را می شنید.

- بله ...

... -

- نه بابا جان چیزي نیست، فقط نیلو ...

... -


romangram.com | @romangram_com