#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_78


پشت سر کابوس رفتن

روبه روم دیواره دیوار...*

شناسنامه ها که به دست عاقد میرسه عاقد نگاهی به من میندازه و میگه دخترم پدرت کجاست پس ؟

پتک میشه حقیقت بی خانمانی و از بین اینهمه آدمه تو این سالن من کسی رو ندارم و من یتیمه یتیمم انگار .

آرش با پوزخندی میگه :خانواده ی عروس خانم فراری ان حاج آقا اما پدرش راضیه به این ازدواج

و زیر گوش من زمزمه ی صدای نفرت انگیزش میپیچه :پدرش راضیه به جای آرزو شراره ی مفلوک تاوان پس بده

و من اشک تو چشمام حلقه میدم و با وجود دونستن این حقیقت چرا میخوای زجرم بدی و من چرا باید توی تمام مراحل زندگی ام طفیلی باشم و بس ؟

عاقد که شروع به خوندن میکنه دنیا پیش روی چشمهام یک دست سیاه میشه و من فقط ناقوس مرگ رو میشنوم که با قبولش روحم رو در ازای رویایی شیرین میفروشم .

-خانم آبدیسِ بهادری آیا وکیلم به ازای 14 سکه ی بهار آزادی و یک جلد قران کریم شما را به عقده دائم اقای آرش صبری در بیاورم ؟وکیلم ؟

آرشه متعجب از شنیدن اسمی جدید از من به خودش میاد بیشگونی ریز از بازوم میگیرم و میگه :زودتر بله رو بده نه کس و کاری داری که بخوای با گل و گلاب ازشون پذیرایی کنی نه ارزشی داری که زیر لفظی بهت تعلق بگیره

و من خیره میشم به رویایی که استرس تو چشمهاش موج میزنه و من تباه میکنم خودم رو به خاطر دختری که شاید زندگی بهتری بهش تعلق بگیره و مثل من خار و خفیف نشه .

بله میدم و میدونم که میمیرم ....


romangram.com | @romangram_com