#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_159

آه...*

امشب همه ی خانواده جمع اند همه ی خانواده ی آرش وگرنه من که کسی رو ندارم ارسلان خان بغلم گرفته پدرانه آرمینا خواهرانه سیبی برام پوست میگیره و من برخلاف همیشه تو آشپزخونه نیستم و همه ی زحمات به گردنه نسرین خانم افتاده

آرش اما نابود شده روبه روی من نشسته و با چشمهایی پر التماس به من خیره است .

ارسلان خان سرم رو میبوسه و میگه :دخترکم نمیخوای حرفی بزنی و یه ذره دله ما رو شاد کنی ؟میدونی تو حسرت صدات موندن چقدر سخته ؟مثلا همون پسره منو ؟نابودش کردی دخترم

لبخندی رو لبم میشینه هر چند تلخ هر چند زهر اما آرش با دیدن لبخند چشمهاش برقی میزنه و با لبخندی به گرمیه خورشید جوابم رو میده

آرش فرق کرده آرش مهربون بود اما نه به این حد آرش اینقدر خوب نبود هیچ کس با منه یتیم اینقدر خوب نبود .

ارمینا و ارش که به کمک مادرشون میرن کاغذ و خودکاری از روی میز برمیدارم و مینویسم :منو ببرید پیش رویا

ارسلان خان که نوشته ام رو میخونه ابرویی بالا میندازه و با غم میگه :اما بابا جان آرش گفته دکترت ممنوع کرده

دوباره جوهره که میخواد به ارسلان خان بفهمونه حجم بزرگه دلتنگی های منو :دلم تنگشه

-ارش منو میکشه

با شیطنته کاملا مخالفه افسردگیه این روزهام مینویسم :پس یه کاری میکنیم که نفهمه

بلند میخنده و دوباره سرم رو میبوسه و میگه :چشم فردا وقتی آرش رفت شرکت میام دنبالت با هم بریم پیش رویا

به خودم که میام دوباره رو به روی اون سنگه سرد که زیرش رویای من خوابیده زانو زدم چه کنم با تو رویای من چه کنم پدرت کمک میخواد پدرت همدم میخواد همراز میخواد سنگ صبوره نبودت رو میخواد بابات سنگ صبوره خودم میشه ؟نابودم از نبودت دخترم ؟دارم میمیرم از اینکه آخر سر بهت نگفتم دخترم آخر سر بهت نگفتم من حسم حس خاله به برادر زاده اش نبود حسم حسه یه مادر بود به بچه ی عزیز کرده اش تنها گذاشتی مادرتو رویا ....مادرت داره دق میکنه برگرد .

romangram.com | @romangram_com