#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_149
در آغوشش میگیرم و موهای برخلاف همیشه بیرون زده اش رو ناز میکنم شراره ی بیچاره ی من قول یه زندگی بهتر داده بودم بهت و چه ناجوانمردانه دست سرنوشت باعث شد زیره قولم بزنم
-هیـــــــــــس آروم باش شراره آروم عزیزم
جوابم هق هق بود و شراره از اول کم حرف بود اما نه اینقدر ساکت
-شراره بس کن خواهش میکنم ازت
باز هم هق هق بود چرا داری با من اینکارو میکنی زن ؟چرا نمیفهمی گریه هات تیشه به ریشه ی وجودم میزنه ؟
بالاخره به خودم مسلط میشم و به سمت بهشت زهرا حرکت میکنم شراره که قبر های بهشت زهرا رو میبینه زجه زدن هاش شدید تر میشه و من شک میکنم به حرف خانم سرداری اگه با دیدن سنگ قبره رویا حال شراره بدتر بشه چی ؟
با احتیاط شراره ی بی جون شده از گریه های زیاد رو به سمت رویای خوابیده زیر خروار ها خاک میبرم .
شراره همینکه اسم حک شده روی سنگ رو میبینه خودش رو روی سنگ پرت میکنه و جوری که انگار رویا رو بغل گرفته سنگ رو بغل میگیره دیگه من هم اختیار اشکهام رو ندارم زجه های شراره به قدر کافی دردناک بود چه برسه دیدن این صحنه ای که شراره برای بغل کردن دوباره ی رویا اون سنگ سرد رو بغل گرفته شراره جیغ بلندی میکشه و تمام به قول معروف گله هاش تو یک کلمه خلاصه میشه"خــــــــــــــــــــــداااااااا"
از حال که میره بی اختیار و دست و پا گم کرده سریع به بیمارستان میبرمش و خانم سرداری رو خبر میکنم .
*شراره *
صدای داد آرش میاد :مگه شما نگفتین خوب میشه پس چرا هنوز حرف نمیزنه دلم برای صداش تنگ شده من چیکار کنم با این دله بی صاحاب شده ؟
صدای خانم سرداری که جوابش رو میده حقیقته محضه وجودیه منه
-مگه نگفتی سر قبر داد زد خدایا ؟نگاهش کن این همون دختره گیج و گنگ اون روزهاست ؟نمیخواد حرفی بزنه دلش پره فکر میکنه مثل گذشته ها سنگه صبوری برای شنیدن دردهاش نداره
romangram.com | @romangram_com