#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_131

مادر حمید ادامه ی حرف پسرش رو در دست میگیره و میگه :راستش اقا آرش صحیح نیست شما با شراره جان تو یه خونه تنها زندگی کنید هزار ماشالله شما همه چی تمومید و شراره جان هم همینطور خوب همچین خوب نیست یه مرد مجرد با یه دختره 20 ساله تنها زندگی کنه هرچی نباشه شراره اینده ای داره

آرش با بهت به حمید خیره میشه و میگه :متوجه منظور مادرت نمیشم

حمید ادامه میده :خوب ...خوب ....میخواستم بگم که دلیل اصلی مزاحمت اصلیه ما همین موضوعه

-چه موضوعی

-ببین آرش من ...من از همون اول که شراره رو دیدم شیفته ی متانت و حجب و حیاش شدم شراره همون کسیه که من یه عمر دنبالش بودم

سریع نگاهم رو به آرشی میدوزم که رنگ پریده با لبهایی لرزان به حمید چشم دوخته بود با همون لرزی که هم روی لبهاش و هم توی صداش جا خوش کرده بود گفت :من باز هم متوجه نشدم

اینبار هم مامان حمید گفت :اومدیم خواستگار خواهر زنت آرش جان

آرش با صورتی که رو به کبودی گذاشته بود با صدای نیمه بلندی گفت :اومدید خواستگاریه شراره ؟اومدید خواستگاری زنه من ؟؟؟؟؟؟؟

نگاه حمید که همراه با بهت و تعجب بود روی من سنگینی میکرد صدای متعجبش باعث شد بغضه بزرگ شده تو گلوم چنگ بندازه به حنجره ام

-چی؟؟؟ز....زن تو ؟

آرش با داد گفت :اره زنه من همون زنی که وقتی باهاش ازدواج کردم کامران از حرصش بهم خیانت کرد همون زنی که دختر خاله ات راجبش میدونه و تو میخوای بگی که نمیدونستی شراره زنه منه ؟

حمید با بهت و ناراحتی گفت :من....من ....نمیدونستم

آرش با لحن بدی گفت :حالا که میدونی لطفا تا بیشتر از این حرمتها شکسته نشده برو

romangram.com | @romangram_com