#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_128
*باید فراموش کنی
که فراموش شدی .....*
اینقدر محو خاطرات تلخ گذشته شدم که زمان از دستم در رفت وقتی به خودم اومدم که ساعت 5 بعد از ظهر بود توی نیم سال دوم که تاریکی از ساعت 4 به بعد بود ظلمت تاریکی الان درست مثل نیمه شب بود .
وقتی به خونه رسیدم آرش و رویا رو دیدم و دو تا بسته ی کادو شده و قلبم چرا اینقدر شدید میتپه ؟من که میدونم برا من نیست
ارش دیر کردنم رو به روم نمیاره و با خوش رویی خوش آمد میگه درست رفتارش این روزها عجیب خوب شده بود اما انتظار این رفتار رو به هیچ عنوان ازش نداشتم رویا است که خودش رو تو آغوشم جا میکنه و دومین نفریه که تولد فراموش شده ام رو تبریک میگه و خدایا خوشبختیت همین طعمه مگه نه ؟
آرش هم با مهربونی تولدم رو تبریک میگه و منو به سمت میز میبره و خدایا این کیک شکلاتیه تزئین شده با خامه مال منه ؟
خوشبختیت چقدر شیرینه خدا جونم چقدر آسون و قابل دسترس مثل خوشحال کردنه منه 20 ساله فقط با تبریک و یه کیک تولده بدون شمع
صدای آرش تو گوشم میپیچه :شمع نگرفتم برات چون 20 سالته و 1 روز هم زندگی نکردی از امروز زندگی کن کمکت میکنم تو هم کمکم کن
*عجب سالی بود امسال
زل میزنم به کیک بدون شمع
زل میزنم به این شب بارانی
سال بدی گذشت ....که می دانم
romangram.com | @romangram_com