#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_67
نفس: گفتی نداري، ولی من باورم نشد ،حالام فهميدم كه درست حدس زدم....
چشمكی زد و گفت
نفس: مباركه بهم مياين....
من آروم بابا وايسا باهم بريم...
واسه خودت بريدي و دوختی تنمم كردي، آيسان چون همش داره نقاشی ميكنه ميدونستم، از اونا اصلا نپرسيدم...
نفس: باشه باورم شد...
من: برو بابا، من به باور تو چيكار دارم؟
نفس: دستت دردنكنه، به هر حال بهش فكر كن، گزينه ي خوبيه...
من: ببندبابا...
عكس بعديو آوردم و گفتم
اينو ببين، عزيزجون و آقاجون مامان و بابا ي فرزادن...
نفس: واااي چه مهربونن، چه گليم دارن بهم ميدن....
من: آره ديگه فرزادو ببين...
بهشون اشاره كردم و گفتم من: پسر كو ندارد نشان از پدر....
فرزاد دست انداخته بود دورگردن آتنا و كنار گوشش يه چيزي ميگفت و ميخنديدن...
نفس: هميشه همينجورين؟
من: خودت كه ميدونی ديگه هميشه همينجورين...
آرام: تازه الآن ازتو خجالت ميكشن بعضی كارارو نميكنن، واسه ما كه ديگه عادي شده...!!!
نفس: مامان و بابائه خدا بيامرز من تو خونه از يه متري هم رد نميشدن مبادا يه وقت چشم و گوش من باز بشه...
romangram.com | @romangram_com