#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_65

منم با اينكه هنوز مزاحم ميبينمش به وجودش عادت كردمو دوسش دارم، البته نه از اون دوست داشتنا....!!!

مثل آرام روش غيرتی شدمو بهش اهميت ميدم، ولی بروش نميارم و همچنان اخلاقم همون كه بوده هست...

يه روز كه نباشه نبودش احساس ميشه و تازه ميفهميم كه چقدر بهش عادت كرديم...

فردا قراره فاميلا بيان باغمون، هر ماه نوبت يه خانوادستو و حالام نوبت ماست.

واسه اولين باره كه همه ميخوان نفسو ببينن و نفس بهشون معرفی بشه...

حالام همه دورهم نشستيمو هرچی عكس تو لب تابه به نفس نشون ميديم تا با خانواده آشنا بشه...

قرار شده واقعيتو به همه بگيم تا خيالمون راحت باشه...

البته واقعيت اصلی نه، همون واقعيتی كه مامان و بابا ميدونن!!!....

قراره فاميل فرزادو من به نفس معرفی كنم و فاميل آتنا رو آرام...

فرزاد و آتنام توي بغل هم نشستن و سرشون به كار خودشونه و بعضی وقتا يه چيزي ميگن...

حالا ديگه نفسم به رابطه ي عاشقانه ي مامان و بابا عادت كرده و ميدونه اونا همش بايد توي بغل همديگه باشن...

من خب نفس گوش كن، اين مرده كه ميبينی شبيه بابائه و فقط عينكی و كم مو تره عمو فرزامه، دو سال از بابا بزرگتره، اون كه تو بغلشه كه مشخصه زنشه اسمش رعناست، همسن بابائه فهميدي؟

آرام: بله فهميد،خر كه نيست برادر من...

من: گفتم شايد...

نفس چپ چپ نگام كرد و گفت

نفس: گفتی شايد چی؟؟؟ خرباشم؟ نخير عمو فرزام و زن عمو رعنا، سناشونم بيخيال مهم نيست.

من: سنشونو يادت شده بيخودي بهونه نيار كه مهم نيست...

نفس: اصلنم يادم نرفته خوبم فهميدم، عمو دو سال از باباجون بزرگتره زنشم همسنه بابائه.

من: خب، اون پسره كه از همه خوشتيپ تر و خوشگل تر و دختركش تره كه منم هيچی....


romangram.com | @romangram_com