#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_290
من: خودت دلت ميخواد خودت كاري ميكنی كه منت بزارم سرت.
مثه آدم بتمرگ سر جات زندگيتو بكن ديگه كی كاري به تو داره؟ گمشو تو ماشين بريم خونه با هم حرف ميزنيم.
نفس: گفتم با تو هيج جا نميام.
من: ميخوام بدونم با من نياي كدوم گوري ميخواي بري؟ كجارو داري كه بري بدبخت... نفس: آره تو راست ميگی من بدبختم من جايی رو ندارم كه برم، ولی ميتونم برم خونه احسان اون از اول خواستشو گفت نه مثل تو!!!...
حداقل اونجوري روي پاي خودم واميستم منت تو روي سرم نيست...
ديگه كنترل از دستم خارج شده بود جلوي اينهمه آدم به كل آبروي منو خودشو داشت ميبرد.
حاليم نبود چی ميگم و چيكار ميكنم بد جوري از كوره در رفته بودم.
محكم زدم توي گوشش، گوشه لبش پاره شد و باريكه ي خون زد بيرون.
داشتم ميمردم، دست بلند كردم روش...!!!
وااي من چه غلطی كردم؟
من: خيلی احمقی خيلی وقيحی دختره ي بی چشم و رو...
تو چشماي من زل ميزنی ميگی ميرم خونه احسان؟ تو خيلی غلط ميكنی كثافت.
ميخواي اونجوري وايستی رو پاي خودت؟ با كثافت كاري؟
بگو پس تقصير منه كه واسه تو دل سوزوندم انقد خر و احمق بودم كه نفهميدم خودت اهلشی...
نفس: خفه شو خفه شو من اهل هيچی نيستم ولی خونت احساس آرامش ندارم ندارم...
من: نخير اونی كه بايد خفه شه تويی نه من تو خفه شو.
دختر يه سال بيشتره خونه مايی داري با ما زندگی ميكنی دست بهت نزدم، نگاه چپ بهت نكردم.
هزار بار با هم تنها شديم از اتاقم بيرون نيومدم كه تو آرامش داشته باشی، رفتم تو حياط تو ماشينم نشستم تا تو راحت باشی ولی تنها نباشی اتفاقی بيوفته برات...
يه ساله با مايی هيچ خطري تهديدت نكرده.
romangram.com | @romangram_com