#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_288

جلوي در اتاق دكتر كه رسيدم يه نفس عميق كشيدم با اينكه گل خريده بودم و مثلا ميخواستم از دلش در بيارم ولی هنوز به شدت عصبانی بودم، هنوز يادم نرفته بود چند ساعت پيش چه خطري از كنار گوشش گذشته بود.

يه تقه آروم زدم و بدون منتظر موندن جواب رفتم داخل، دكتر افخمی در حال روزنامه خوندن بود و يه چاي داغم جلوش.

نفسو نديدم...!!

من: دكتر پس خانومم كجاست؟

دكتر: گفت توي ماشين منتظرشی رفت بيرون.

من: ممنون

بدون اينكه در اتاقو پشت سرم ببندم از اتاق زدم بيرون و بدو رفتم طرف ماشين.



اونجا نبود، لعنتی كجا رفته؟

نشستم توي ماشين و با صداي جيغ لاستيكا راه افتادم، هنوز چند قدم رفته بودم كه ديدم نفس با گريه داره جلوي يه تاكسی دست تكون ميده و اونم ايستاد.

ماشينو بدون توجه به اينكه وسط خيابونه همونجا گذاشتم و پياده شدم.

ماشينا پشت سرم بوووووق ممتد ميزدن و بعدم از بغل ماشين رد ميشدن.

عصبانيتم دوباره مثل كوه آتشفشان فوران كرده بود.

چی تو فكرشه ديووونه؟

داشت سوار ماشين ميشد كه پشت مانتوشو گرفتم و كشيدمش بيرون سر راننده تاكسی بيچاره هم داد زدم من: برووووو

حالا نوبت نفس بود كه سرش داد بكشم

من: كدوم قبرستونی داشتی ميرفتی؟ مگه نگفتم واستا تا بيام؟ نفس حالا گريش شدت گرفته بود و با هق هق داد ميزد.

البته داد اون كجا و داداي من كجا...

اي خدا زندگيم شده بود مثل اين فيلما و داستاناي مزخرف ايرانی...


romangram.com | @romangram_com