#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_274
من: تو الان عصبانی هستی؟ ناراحتی؟ نگاه معنی داري انداخت و گفت
آرمان: بايد نباشم؟ چرا همچين سوالی ميپرسی؟
من: آخه انقدر اخم كردي ميترسم حرف بزنم سرم داد بزنی.
آرمان: خودت كارايی ميكنی كه مجبورم ميكنه اينجوري بشم خودت باعثشی...
ولی الآن بهترم.
يعنی سوالم ناراحتش ميكنه؟ بيخيال ميپرسم..
من: اگه يه سوال بپرسم قول ميدي باز عصبانی نشی داد بزنی؟
آرمان: من قولی به كسی نميدم، خودت اگه فكر ميكنی عصبانيم ميكنه نپرس.
من: اگه ميدونستم كه ترديد نداشتم ميپرسيدم. نميدونم ناراحتت ميكنه يانه؟ آرمان: تو حرفتو بزن من سعی خودمو ميكنم كه ناراحت نشم...
من: اون دختره كه گفتی عاشقشی اسمشم نميدونم. اون ميدونه داري با من مياي مهمونی؟ لبخند كمرنگی زد و گفت
آرمان: اون نميدونه من عاشقشم بعد از كجا ميخواد بدونه من با يكی ديگم؟
من: خب اگه بدونه تو دوسش داري ولی با يه دختر ديگه داري ميري تولد و مهمونی ناراحت نميشه؟ آرمان: نميدونم
من: تو واقعا نميدونی اگه بفهمه ناراحت ميشه يا نه؟ آرمان: نه نميدونم
من: ولی من ميدونم.
من اگه بجاي اون بودم اين كارتورو يه خيانت حساب ميكردم ديگه نگاتم نميكردم.
يه آدمی كه دم از عاشقی ميزنه حاضر نميشه با يه دختر ديگه حرف بزنه يا حتی نگاهش كنه ديگه چه برسه بخواد باهاش بره مهمونی؟ من اگه جاي اون بودم ديگه دوستت نداشتم.
آرمان: بجاي دستت درد نكنس؟ كی صبح داشت التماس ميكرد باهاش برم تولد؟ خوبه بخاطر تو قبول كردم ها.
اين مزد همراهی كردنم؟
من: بخاطر هركی، اگه عاشق بودي نبايد قبول ميكردي بياي.
romangram.com | @romangram_com