#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_251

بدون خدافظی قطع كردم، به دقيقه نرسيد زنگ زد جواب دادم و مثل خودش گفتم

من: الو زود بگو كار دارم بايد برم....

صداي خنده ي كنترل شدشو مطمئنم كه شنيدم.

آرمان: اگه خدافظی بلد نيستی كه يادت بدم...

من: بلدم، ولی واسه كسايی كه باهاشون قهرم به كار نميبرم...

آرمان با يه لحن شوخ گفت

آرمان: شما الان مثلا قهري با من؟ تورو خدا نكن اين كاراتو افسردگی ميگيرم.

من: بی تربيت

آرمان دوباره جدي شد و گفت

آرمان: انقدر قهر بمون ببينم آخرش چی ميشه؟ من: مطمئن باش همين كارو ميكنم.

دوباره بدون خدافظی قطع كردم و اونم ديگه زنگ نزد.

من بايد به اين نشون بدم كه با كی طرفه.

در پاكتو پاره كردم و برگه اي كه توش بوده كشيديم بيرون و بازش كردم.

گواهينامه رو از لاي كاغذ بيرون آوردم، با ديدن عكس آرمان دلم رفت و موقتا از تصميمم صرف نظركردم....

بايد صبر ميكردم شايد با كادو ميومد خونه، ولی اگه حرفمو جدي نگيره واسم كادو نخره تصميممو خيلی راحت عملی می كنم بدون اينكه از عاقبت كارم ترسی داشته باشم!!!.

تا موقعی كه رفتيم سر ميز شام از آرمان خبري نبود، شامشو هم حتما بيرون با عشقش خورده چون شام نخورد و با يه شب بخير رفت توي اتاقش، از كادوأم كه خبري نبود.



اينكه حرفم براش مهم نبود يه طرف اما از فكر اينكه با عشقش بيرون بوده و كلی بهش خوش گذشته داشتم از حسودي ميتركيدم...

بخاطر همين بعد از تشكر و صرف شام رفتم توي اتاقم و گواهينامه رو از توي كشوم در آوردم.


romangram.com | @romangram_com