#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_171

سرشو پايين انداخت و همينطور كه گوشه ي روسري گلگليشو دور انگشت اشارش می پيچيد گفت

اشرف خانوم: گفتم باز دارو هاشو ندم شما عصبانی ميشی سرم داد ميزنی....

اخم كردم و گفتم

من: عهههه اشرف خانوم من غلط بكنم سر شما داد بزنم، اصلا كی داد زدم...

ممنون ،حواست بهش باشه فردام گوشت ميپزي آبشو ميدي بخوره.

اشرف خانوم: چشم.

من: ميتونی بري بخوابی، شب بخير.

اشرف خانوم: شب بخير آقا.

تند تند پله ها رو بالا رفتم براي ديدن نفسی كه با ديدن مريضيش حسابی بهم ريخته و آشفته بودم...

آروم خوابيده بود و هنوز يه خورده تب داشت.

با برخورد دستم به پيشانيش چشماشو آروم باز كرد من: بيدارت كردم...

نفس: نه بيدار بودم، منتظر بودم شما بياين.

من: بهتري؟ نفس: يه ذره...

من: اشرف خانوم گفت شامتو نخوردي؟ نفس: بخدا نتونستم.

اخم كردم و گفتم

من: حالا من با تو چيكار كنم؟

نفس: هيچ كار، بگو ببينم بله روگرفتی از عروس خانوم؟ لحنش غمگين بود ولی من...

با خنده گفتم




romangram.com | @romangram_com