#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_152
من: اشرف خانوم يه غذا درست كن براش ببرم.
تا اشرف خانوم سينی غذا رو درست كنه نشستم سر ميز و چند قاشق پشت هم قيمه بادمجون خوردم....
اشرف خانوم سينی رو روي ميز گذاشت اشرف خانوم: بيا مادر اينم غذا.
آرام: من ميبرم براش.
بلند شدم و گفتم
من: لازم نكرده خودم ميبرم.
آرام همينطور كه دوباره روي صندلی مينشست گفت
آرام: همچين ميگی لازم نكرده انگار دوست توئه من ميخوام براش ببرم، خوبه دوست منه ها...
بی توجه به حرفش سينی رو برداشتم و با شب بخيري دوباره پله ها رو بالا رفتم.
اينجوري كه نفس داشت گريه ميكرد انگار دلتنگ مامان و باباش نبود و من دلم خيلی شور ميزد.
البته وقتی من رفتم آروم بود ولی ديدنم بدتر شد و به هق هق افتاد....
بدون اينكه در بزنم درو باز كردم و رفتم توي اتاق، چيزي كه ميديدم يه روزنه ي اميد توي دلم روشن كرد.
عروسكی كه براش گرفته بودمو توي بغلش گرفته بود و نازش ميكرد...
نا خودآگاه لبخند زدم...
اي خدا يعنی ميشه فقط يه ذره دوستم داشته باشه؟
خدايا يعنی امكان داره دليل گريه هاشو ناراحتيش اين باشه كه دارم ميرم خواستگاري؟ اصلا باورم نميشه...
تنها دليلی كه راضی شدم برم اين بود كه عكس العمل نفسو ببينم، حالا يعنی اين نشونه عشقه؟
نفس عروسكو انداخت روي زمين و با عصبانيت گفت نفس: ادب ياد نداري يادت بدم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com