#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_132

وآخر از همه تير خلاصی من....

يه رژ قرمز آتيشی كه لب هاشو قلوه اي و براق كرده بود....

اين عروسك واقعا ديوونه كننده بود.....

اصلا دلم نميخواست پسراي هيز فاميل عروسك قشنگ منو ديد بزنن....

دلم ميخواست فقط خودم اينجوري ببينمش و اصلانم اينو خودخواهی نميدونستم.....

اين فقط غيرت بود، غيرتی كه از عشق سرچشمه ميگرفت...

دست از برانداز كردنش برداشتم و گفتم

من: ببينم اون وسطا زياد ميپلكی خوردت می كنم خووووووورد...

اينو با فرياد گفتم و نفس و آرامو بين نگاه هاي متعجبشون تنها گذاشتم...

كم كم مهمونا اومدن رسما تولد آغاز شد....

بعد از باز كردن كادوها و بريدن كيك، جشن به اوج رقصين و مست كردن رسيد...!!!!

دختر پسر هاي جوون روي استيج ميرقصيدن و من دورا دور حواسم به نفس بود...

آرشامو ديدم كه رفت پيش نفس، پشتشون به من بود و منو نميدين...

ميدونستم چه آدم كثيفيه، به سرعت خودمو رسوندم بهشون...

آرشام كه حالا مستی توي صداش هم پيدا بود رو به نفس گفت آرشام: افتخار ميدي توي رقصيدن همرايت كنم؟ شيطونه ميگه بزنم فك مك اين آرشام آشغالو بيارم پايين...

نفس با من من گفت نفس: من...

فرصت حرف زدن بهش ندادم و جدي گفتم من: نفس رقص بلد نيست...

آرشام با تعجب به نفس نگاه كرد و گفت

آرشام: جدي؟ چرا؟ حيف عروسك به اين خوشگلی رقص بلد نباشه...


romangram.com | @romangram_com