#منشی_مدیر_پارت_240

ببين من خيلي برام مهمه که بفهمم تو چته؟

چرا بايد براتون مهم باشه

دوباره تو جواب سوالاي منو با سوال دادي؟

چرا هميشه من بايد اول حرف بزنم؟

چون يه دختر خوب هميشه به حرف بزرگتر از خودش گوش ميده و اما در مورد جواب سوالت اگر تو برام حرف بزني و واقعيت رو بگي منم قول مي دم دليل اصرارم رو بهت بگم.

چه معلومه بعد از اين که همه چيز رو فهميديد دليل اصلي اصرارتون رو به من بگيد

مي دوني اگر تو بعد از اين همه مدت هنوز به من اعتماد نداري ديگه از..........و بي انکه جمله اش رو تکميل کند بلند شد

از خودم شرمنده شدم.فربد راست مي گفت چطور بعد از ان همه لطفي که در حق من انجام داده بود اين حرف را به او زده بودم؟بلافاصله دستش را گرفتم و گفتم:معذرت مي خوام

فربد در حاليکه نگاهم مي کرد نشست دستش را رها کردم و به فکر فرو رفتم..........چطور مي توانستم دليل اصلي رد خواستگارانم را به او بگويم مسلما اگر مي فهميد تا مدتها براي مسخره کردن احتياج به سوژه جديدي نداشت ولي مي بايست دليلي را عنوان مي کردم که قانع شود

صداي درونم در گوشم پيچيد:چطوره همون دليلي رو که هميشه خودتو باهاش گول مي زني رو بگي

با خوشحالي در دلم گفتم:بالاخره يه بار وجودت مثمر ثمر بوداما تا خواستم شروع کنم فربد گفت:نه بهتره من اول حرفام رو بزنم و دليل اصلي اصرارم رو بهت بگم فقط شنيدن حرفام يه شرط داره.

در حاليکه به شدت کنجکاو بودم که حرف هايش را بشنوم گفتم:باشه قبول

ابروهايش را در هم کشيد و گفت:دوباره تو قبل از اينکه شرط رو بشنوي اونو قبول کردي شايد اون شرط يه خواسته نا به جا بود.

بي حوصله گفتم:خب چه شرطي؟

اينکه حرفام رو باور کني و روي اونا حسابي فکر کني و يه جواب عجولانه و بي فکر تحويلم ندي......ببين.........اخه چطوري بگم مي دوني من ..........از همون روز اولي که ديدمت نسبت بهت يه حس يداشتم يعني هميشه دوست داشتم با ادماي منحصر به فرد سروکار داشته باشم و بالاخره تو سر راهم قرار گرفتي........با جواباي سربالايي که اونروز بهم دادي به خودم گفتم فربد اين همونيه که هميشه دنبالش بودي و به همين خاطر قبولت کردم....فرداي اون روز عازم جنوب بودم اما مثل پسر بچه ها هيجان داشتم هر چه زودتر کارمو تموم کنم و بيام شرکت.تو اين مدت دوسه بار باهات تلفني حرف زدم و با جوابات اشتياقم براي ديدنت بيشتر شد......بالاخره اولين روزي که قرار بود بيام شرکت رسيد.براي اينکه بهتر بشناسمت و ببينم چه کار مي کني بدون اينکه متوجه بشي از جلوي اتاقت رد شدم و توي اتاق خانوم گلچين منتظرت موندم.با اومدنت به خانم گلچين که مي خواست خبرت کنه اشاره اي کردم و توام به خيال اين که کسي نيست شروع کردي به شلوغ کردن.باورم نمي شد که تو شوخي ام بلد باشي.....به خودم گفتم پس دختر شوخ طبعيه ولي علت اين رفتار خشکت رو با خودم نمي فهميدم....دلم مي خواست يه طوري بشه که اين ديوار نااشنايي از بينمون برداشته بشه و بيشتر در موردت بدونم و خوشبختانه تينا اين فرصت رو به وجود اورد.هر چند من هنوز از اينکه تينا اون کار رو کرد شرمنده توام ولي شايد اگر همچين کاري نمي کرد من نمي تونستم به تو نزديک بشم....وقتي اون ماجراي کذاييي تو راه پله پيش اومد تصميم گرفتم تا خيالم از جانب تو راحت نشده نرم جنوب خلاصه مشکل رو به کمک مهيار حل کردم و رفتم ولي از رفتار خودم تعجب مي کردم.......اخه چه مرگم شده بود که نه دست و دلم به کار مي رفت نه حوصله گردش و تفريح رو داشتم....ولي وقتي اومدم شرکت تازه فهميدم چه دردي دارم.........

علت اون همه بدخلقي دلتنگي تو بود و با ديدنت از نظر روحي شارژشدم اون روز توي عروسي خانوم گلچين وقتي ديدمت که بي توجه به چشمهاي مشتاقي که بهت دوخته شده مشغول صحبت با عمو بودي چقدر کيف کردم....هرچند از احساس تو نسبت به خودم خبر نداشتم ولي يه جورايي نسبت بهت احساسا مالکيت مي کردم ووقتي ميديدم بقيه به خاطر من که کنارت نشستم به خودشون اجازه نمي دن جلو بيان غرق در ل*ذ*ت و غرور مي شدم ولي اخر شب همه خوشحاليم از بين رفت.....مي دونستم مامانت يه اخلاقاي خاصي داره و تو رو حرف مامانت حرف نمي زني مطمئن بودم اگر نظر مامانت نسبت بهم عوض نشه حتي اگر عاشق منم باشي نمي تونيم بهم برسيم.براي همين سعي کردم نظر مامانت رو نسبت به خودم عوض کنم و بالاخره با کمک بهناز اين مشکلم حل شد ولي مثل اينکه قرار نبود مشکلات من تموم بشه چون يه روز مهيار اومد و خبر داد بهت علاقه مند شده و بدتر از اون مي خواست که من براش خواستگاري کنم........مهيار رو دوست داشتم ولي نمي تونستم به خاطر اون از تو بگذرم بالاخره تصميم گرفتم همون روز براي هردومون خواستگاري کنم ولي وقتي مهيار رو بدون لحظه اي فکر رد کردي پشيمون شدم و گفتم با اين طرز برخورد الان منم خيط مي کنه.خلاصه روزها مي گذشتن تا خواستگار بعدي اومد اونطوري که تو به عکسش نگاه کردي به خودم گفتم کار تموم شد با ديدن عکسش تازه فهميدم کجا ديدمش توي عروسي خانوم گلچين اون شب تمام حواسم بهش بود از لحظه اي که اومده بود حواسش پيش تو بود انگار تو يکي توي عروسي شرکت کردي و بقيه مجسمه ان بيچاره از اينکه تو متوجه اش نبودي ديوونه شده بود چند بار که دورو برت خالي بود مي خواست بياد طرفت سر موقع خودمو بهت رسوندم و حسابي حالش رو گرفتم نمي دوني چقدر قيافه وارفته اش ديدني بود ولي نه به اندازه من بعد از ديدن عکسش دست تو....بهر حال به کمک بهناز نظر تو رو راجع به پيشنهادش فهميدم و خيالم راحت شد اما اين خيال راحت چند روز بيشتر دوام نداشت چون مامان دوباره يه خبر بد بهم داد.....وقتي اوصاف خواستگارت رو برام گفت با توجه به طرز فکرت گفتم اين همونيه که رمينا مي خواد هر کار کردم نتونستم بيام خواستگاريت ولي تا مامان اومد بالا و جواب ردت رو برام اورد من چي گشيدم فقط خدا مي دونه.با شنيدن جواب ردت اول خوشحال شدم ولي دوباره فکر و خلال به سرم افتاد و به ان به نتيجه رسيدم که تو منتظر يه ادم خاصي و به خاطر قول و قراري که با اون گذاشتي بقيه رو رد مي کني با اين فکر ديگه نتونستم بخوابم

romangram.com | @romangram_com