#منشی_مدیر_پارت_222

به اتاقم رفتم و لباسهايم را عوض کردم و به کمک مامان و بهناز رفتم بهناز ظرفي به دستم دادو گفت:رمينا جون زحمت اين شيريني ها با تو

تازه کارم را تمام کرده بودم که صداي زنگ در به گوش رسيد و همزمان صداي بهناز را شنيدم که مي گفت:رمينا جون در رو باز کن

با اضطراب گفتم:من؟

در حاليکه مي خنديد گفت:نترس فربد پشت دره

ناچار در را باز کردم.فربد در حاليکه وانمود مي کرد متوجه نشده است در باز شده ارام ارام با خودش مي گفت:براي يکي ديگه خواستگار اومده من بايد زحمتش رو بکشم اخ ديدي اخر دفعه يادم رفت از اين لامپ کوچولو ها بخرم بدم اين پسره قورت بده بلکه يه خورده روشن بشه و سرش را بلند کرد و با ديدن من با وحشتي ساختگي گفت:س س سلام....اينم بقيه ميوه هاتون خانوم

پاکت را گرفتم و با لحني خشک و رسمي از او تشکر کردم

ا خانوم مگر منو نشناختيد؟من شاگرد ميوه فروشي سر خيابونم اين قدر خشک برخورد کرديد که فکر کردم منو به جا نياورديد

اخمي کردم و گفتم:اتفاقا تا امروز به اين خوبي نمي شناختمتون.

فربد دست از مسخره بازي برداشت و با لحني جدي گفت:متوجه منظورت نمي شم

اون مشکل خودتونه که اين قدر کم هوشيد

-خب خانوم فوق نابغه مي شه لطف کنيد و منظورتون رو براي من کودن توضيح بديد

منظورم واضحه حتي فکر مي کنم کانا ها وکاليوم ها منظور منو در ک کرده باشن چه برسه به شما

پس حتما توي طبقه بندي اشتباهي شده به هر حال من فکر مي کنم تو از دست من ناراحتي ولي يادم نمياد کاري کرده باشم که باعث اين دلگيري شده باشه پس بهتره خودت بگي چون حوصله بيست سوالي ندارم

منم حوصله ندارم

اگر تو دست از اين لجبازي بي موردت برمي داشتي خيلي خوب بود

اگر شمام همه چيزايي که از من....وديگرادامه ندادم

romangram.com | @romangram_com