#منشی_مدیر_پارت_208
بهناز با ديدنم گفت:رمينا جون چه به موقع اومدي ديگه اين جعبه شيريني رو خودت بايد بياري
در حاليکه جعبه را از او مي گرفتم گفتم:موضوع چيه؟وبا به ياد اوردن تولد فربد ناخوداگاه پرسيدم:تولد کسيه؟
فربد با حاضر جوابي گفت:بهتون نمي گيم........اخه هيجان زياد براي اين جور مراسم خوب نيست و با صداي ارامتري ادامه داد:يعني يه کم ضابع اس
به حرف هاي او توجه نکردم و گفتم:نگفتيد بهناز جون و جلوتر از همه به راه افتادم
ولي با شنيدن جواي بهناز با تعجب به عقب برگشتم و گفتم:خواستگاري......خواستگار? ? کي؟
غربد در حاليکه پاکت ميوه را روي جعبه شيريني مي گذاشت گفت:خواستگاري از من ديگه نکنه فکر کرديد براي شما خواستگار اومده و ارام تر گفت:يعني مي خواي بگي نمي دونستي؟
صداي مامان که مي گفت:رمينا بيا خيلي کار داريم باعث شد فربد را بدون جواب ترک کنم و به مامان و بهناز که سوار اسانسور مي شدند بپيوندم
-مامان جريان خواستگاري چيه؟
-همون دوست شوهر الناز
-مگر شما جواب رد نداده بوديد؟
-چرا ولي دو روزه که مادرش اصرار مي کنه که شما همديگه رو ببينيد
-اخه ضرورتي نداره
-رمينا جان اشکالي نداره نيم ساعت ميان و ميرن مي دوني من به رزا گفتم زياد صورت خوشي نداره که دل يه پيرزن رو بشکنيم و در حالي که به سمت در خانه هلم مي داد گفت:بدو که کلي کار داريم
به اتاقم رفتم و لباسهايم را عوض کردم و به کمک مامان و بهناز رفتم.بهناز ظرفي به دستم داد و گفت:رمينا جون زحمت اين شيريني ها با تو
تازه کارم را تمام کرده بودم که صداي زنگ در به گوش رسيد و همزمان صداي بهناز را شنيدم که مي گفت:رمينا جان در رو باز کن
با اضطراب گفتم:من
romangram.com | @romangram_com