#منشی_مدیر_پارت_196

ميان حرفم پريد: نه تا حالا يپش نيومده که ديرتر از موعد مقرر بياد

- به هر حال کمکي از من ساخته نيست. ايشون ساعت ده، ده و نيم از اينجا رفتن و تا ساعت يک که با اقايي قرار دارند برنمي گردن. شما ميتونيد الان تشريف ببريد و دوباره ساعت يک و نيم دو اينجا باشيد يا اينکه قرار ملاقات براي فردا براتون بذارم.

- نه نيازي به اين کارا نيست فقط اگر ممکنه من يه تماس با همراه ايشون داشته باشم و به تلفن روي ميز اشاره کرد.

تلفن را به سمت او کشيدم وگفتم: خواهش ميکنم. ادب حکم ميکرد از اتاق خارج شوم يا از کنار تلفن برخيزم ولي کنجکاوي مانع از انجام اين اعمال شد ومن در حاليکه به ظاهر نامه اي را مطالعه ميکردم تمام حواسم به مکالمه دختر بود.

پس از شنيدن مکالمه فوق العاده دختر با فربد به فکر فرورفتم وبا خودم گفتم:

- يعني اين دختر همون دختر مورد علاقه فربده.و با تاسف سرم را تکان دادم وبا خود گفتم: واه واه! بعد ار اين همه سال چه انتخابي کرد. ببين با اين همه ادعا چه سليقه اي داره.

-حالاتو چرا حرص ميخوري علف بايد...

- حرص نمي خورم ... فقط فکر ميکردم خوش سليقه تر از اين حرفاست.

-همين؟

- خب من زياد از اين دختره خوشم نيومد فقط خدا کنه بعدا که با فربد ازدواج کرد زياد توي کاراي شرکت دخالت نکنه. راستي يعني اين همون دختريه که سه چار بار زنگ زد شرکت و ميخواست با فربد حرف بزنه.

درهمين افکار بودم که صداي الناز به گوشم رسيد:

- رمينا کجايي؟ چند بار صدات کردم ولي نفهميدي علت اين حواس پرتي چيه؟ و با کنجکاوي نگاهم کرد.

- علت خاصي نداره کي اومدي و به صندلي اشاره کردم و گفتم: چرا نميشيني

درحاليکه ميخنديد گفت خب چه خبر؟ با دانشگاه چيکار ميکني؟

- دانشگاه فقط اخر ترم موقع امتحان سخته الانم که تازه اول ترمه پس فعلا راحتم

- ترم ديگه ترم اخري؟

romangram.com | @romangram_com