#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_79
منتظر ماشین ایستاده بودم که از دور سوناتایی رو دیدم ترس برم داشت ولی به خودم نهیب زدم نترس....
داشتم آروم میشدم که دیدم سرعتش کم شد و تقریبا جلوی پام ایستاد ....
قدمی به عقب برداشتم...
خودش بود ...همون ماشین صبحی ....دستم رفت سمت گوشیم...
آره باید به امیر زنگ بزنم...
خودش بود ...همون ماشین صبحی ....دستم رفت سمت گوشیم....
آره باید به امیر زنگ بزنم...
شمارشو که آوردم شیشه ماشین رفت پایین و صورت پسری رو دیدم....فوق العاده زیبا...
سبزه و چشم ابرو مشکی...
همینطور نگاش میکردم که لبخندی زد
پسر -سلام
جوابشو ندادم و بازم قدمی به عقب برداشتم....دست و پاهام لرزون سست بود ...
پسر-جواب سلام واجبه ها!!
بالاخره قفل دهنم باز شد
-مزاحم نشید آقا...
شماره ی امیر رو گرفتم...داشت بوق میزد
پسر-صبح که با ماشین خوشگلت بودی...چیشد؟؟ پیاده رو شدی؟؟
romangram.com | @romangram_com