#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_363
امیر آروم گفت-چون دوست دارم امروز و امشب چشمات و گوشهات فقط برای من باشه....
دیگه فکرنکنم چشمام از این گردتر میشد...
این داره چی میگه....
من آمادگیشو ندارم...
نگاهش سوزنده بود ....دوباره سرم رفت پایین ....
حرارت روی گونه هام نشست....قلبم ....قلبمو که دیگه نگو....
امیر-نمیخوای چیزی بگی؟؟؟
نگاش کردم...
-نمیدونم چی بگم...تو بگو....!؟
امیر لبخندی زد -حرفای من بعد از شام....!
سفارشها رو که آوردن واقعا مثل همون شب مهمونی بهم چسبید ...
خیلی خوشمزه بود ...مخصوصا که در جوار امیر بودم... کسی که با تمام وجودم دوستش دارم....
بعد از لازانیام یه تیکه هم پیتزا خوردم و دیگه کشیدم کنار
-اووووووف...ترکیدم ؛ دیگه منو نیار اینجا من بی جنبه ام
امیر خندید-این آخرین بار بود اومدیم اینجا ....
با تعجب نگاش کردم
-چرا؟؟
romangram.com | @romangram_com