#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_260
-کیو ...م...میگی؟؟؟
نیما-همون پسر خوش تیپ سر مزار مادرجونو میگم....
نگاهمو ازش گرفتم و چیزی نگفتم...
یعنی نمیدونستم چی بگم...هم خجالت میکشیدم هم جواب سوالشو نمیدونستم...
نیما- دوست داره....مطمین باش....
برگشتم سمتش..
-چی میگی برا خودت؟؟؟
لبخندی بروم زد...
نیما- نیلوفر خانم...شما دختر عموی منی...نمیشناسمت ...ولی اونقدر تجربه دارم که بدونم عاشقشی ...
سرخ شدم...
تا حالا کسی اینقدر واضح در این باره باهام حرف نزده بود...حتی خودم!!!
نیما-من اهل مقدمه چینی یا حرف زدنهای ایرانیکه یه ساعت حرف میزنن بعد میرن سر اصل مطلب رو ندارم....راحت میگم...پس ازم دلخور نشو و خجالت هم از من نکش...تو مثل خواهری برام...
حرفاش کمی از تشویش درونیم رو کم کرد...
نیما-فقط میخواستم بگم اونم دوست داره...مطمین باش....
شرم و حیا رو کمی کنار گذاشتم و با صدای لرزونی گفتم
-نداره....
نیما لبخندی زد -داره ...من یه پسرم و کاملا از رفتار پسرها میهمم چی تو دل و ذهنشونه....
romangram.com | @romangram_com