#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_177
کمی صندلی رو بالاتر بردمو از زیر شال چشممو به بیرون دوختم
یه لحظه قلبم نزد...
امیر دور بود ولی نگاهش اینجا بود....
داشت با مادرجون حرف میزد...ولی نگاهش دقیقا به من بود....
فکر کنم دارن درباره ی من صحبت میکنن.....
بعد از چند لحظه مادرجون ازش جدا شد و رفت سمت آناو امیر قدمهاش به سمت من میومد....
خدایا...چرا داره میاد اینور.....
اهمیتی ندادم فکر کنه خوابم....
شالم مشکی بود و مطمینن چشم بازمو تشخیص نمیداد....
کنارم رسیدو از شیشه نگاهی بهم انداخت و آروم شیشه رو زد....
عکس العملی نشون ندادم...
بازم رفت و ماشین رو دور زد و در ماشین نشون میداد جای مادرجون نشسته....
حس کردم قلبم اونقدر محکم میزنه که صداشو حتی امیرم میشنوه...
نفسهام داشت مقطع میشد...
امیر-نیلوفر....
تپشم رفت بالاتر
امیر-نیلووو....خوابی ؟
romangram.com | @romangram_com