#محاق_پارت_541
گوشواره ی سوزنی ام را لمس کرد:
ـ می دونی پامچال، تو یه چیزی رو از من باید بدونی...
پلک زدم:
ـ فهمیدم...
پوزخند کمرنگی زد:
ـ می گفت؛ دوست داشت اسمش ستاره باشه...
دستش را میان مشتم گرفتم:
ـ چرا نگفتی؟
ـ فایده ای نداشت...
ـ متعمدی بعد آهنگت زیاد گوش می داد...
سرش را چرخاند:
ـ چه قد گذشته؟
ـ زیاد...
romangram.com | @romangram_com