#محاق_پارت_540
نگاهش کردم و او دست هایش را کمی خم کرد و زیر سرش تکیه زد:
ـ یه روز ارکیده رو توی خیابون دیدم. گریه می کرد. خیلی بد گریه می کرد...
لبی تر کرد و قطره بعدی اشک تا روی گردنم پیشروی کرد.
ـ بهم گفت، از نرسیدن می ترسه. از ول کردن، از رفتن! از نخواستن.
نگاهم کرد و ادامه داد:
ـ بغلش کردم. کیک و نوشابه خوردیم. یه کم بلوار رو قدم زدیم. یه کم آهنگ بی کلام گوش دادیم و یه کم براش خوندم.
با پشت دست قطره بعدی را گرفتم:
ـ چی خوندی؟
" آرام من، بمان کنارم بمان
بنگر مرا که می دهم بی تو جان
هرجا می روم تو سایه ای از منی"
موهایم را عقب زد:
ـ از موهای بلند خوشش می اومد. وقتی گل ارکیده میذاشت روی موهاش، خیلی بهش می اومد...
romangram.com | @romangram_com