#محاق_پارت_512
چشم هایش دو دو زد:
ـ اشتباه کرد!
دستم را بند انگشت هایش کردم. حالا بازوی چپم میان دستش لمس می شد. کاشکی که مرا رها کند، کاشکی آنقدر نرم مرا نگاه نکند. اصلا کاشکی برود و دیگر نبینمش. من از هر که به جهان برسد، ترس دارم. عشق بین من و مسعود کمی ترسناک است. مادرم عاشق جهان بود و حالا فرضا دختر کوچکترش عاشق پسر معشوقه ای که ممنوعیتش سردر پیشانی اش نوشته شده است!
دستم را به میز گرفت و خواستم بلند شوم که کیان با چشم های به خون نشسته سمت مسعود آمد. پایم سست شد و مسعود کمی به تقلا افتاد. بازویم را رها کرد و انگار در قفس را برای پرنده ای باز کردند.
کیان با آن شلوار جین تنگ زاپ دار راه که می امد، یک مشت غمزه می ریخت. به تیپ و قیافه ی شاخانه اش این عشوه های خرکی عمرا که بیاید. شومیز نخی قرمزی به تن داشت که در اثر وزش باد تا ناف بالا می رفت و تا رنگ لباس زیرش را نشان می داد.
برایان از پشت فرمان بیرون آمد و امروز زیادی سرخوش به نظر می رسید. شش تیغ کرده بود و تیپ اسپرت سفید به تنش نشسته بود. موهایش اصلاحِ کاملا تمیزی داشت و زیر نور کمرنگ آفتاب جان می داد، دست بینشان ببری و هر تار را جدا کنی!
ـ می دونستی!
مسعود شانه بالا انداخت و دیگر آن آدامس را نمی جویید. خونسرد با آن شلوارک تا زانویی که طرح خطوطی از ساحل پر نخل را نشان می داد، ژست شُل وِلی گرفته بود.
تیشرت چسبان آبیش زیاد به صورتش نمی آمد؛ اما شلوارکش را دوست داشتم.
ـ نگو که نمی دونستی!
کیان صدایش می لرزید. او هم انگار کمی ترسیده بود. از چه را نمی دانم؛ اما چشم هایش تنگ شده و رگه های قرمز سوسو می زد. چندبار نگین نزدیک بینی اش را خاراند تا کمی به اعصاب داغانش مسلط شود.
مسعود سکوتش را ادامه نداد:
ـ می دونستم! دیشب فهمیدم؛ وقتی با تلفن حرف می زد.
romangram.com | @romangram_com