#محاق_پارت_509
ته مانده ی سیبش را در بشقاب من انداخت:
ـ برای زنش هر گندی می زنه.
ـ به نظر نمی اومد براش مهم باشه.
ـ برای سیما تا آمریکا رفته بود. اونقدر پیگیره که کل شب بیداره.
لبی تر کردم و جلوی موهایم را چنگ زدم:
ـ خونه داره؟
ـ داره؛ اما تهران نیست. شهرستانه!
با باز شدن در ماشین و دیدن نیم پوت های مشکی، صاف نشستم و کیان عصبانی کف دستش را روی کاپوت کوباند:
ـ بیجا می کنی بی اجازه من گه اضافی می خوری!
خشایار پوزخندی زد و تنه اش را کاملا از در پشت بیرون کشید:
ـ حوصله ندارم به هوچی گریات گوش بدم! اون زن منه! زن رسمی من! زنی که بیشتر از دوساله اسمش توی شناسناممه! فهمیدی یا جور دیگه حالیت کنم؟
خم شد و سرش را داخل ماشین برد. کمی نگذشته بود که متوجه دست زنی شدم که به دور گردن خشایار پیچید. با تعجب به زن نگاه کردم و کیان خروش دیگری کرد:
ـ کار منو، اعتبار منو، برای یه زن زیر سوال می بری که چی بشه؟
romangram.com | @romangram_com