#محاق_پارت_508
آرام نالیدم:
ـ نذار عاشقت بشم.
ـ نمی ذارم عاشقم بشی.
دست هایش دنباله کوتاه موهایم را از گردنم کنار زد:
ـ قول میدم.
و این قول می شکست؛ اما کِی را نمی دانم. می دانم که باختن پیش او چیز راحتی نیست. من اصلا حسی به رفت و آمدهایش ندارم. به بودنش، حتی به این آغوش نصفه نیمه اش. به لمس دست هایش روی موهایی که دیگر بلندش نمی کردم!
***
هوا خراب بود. باران میزد و نمی زد. کیان کلافه کل حیاط خانه اش را دور می زد و آن فحش های لاتین را حواله به که می کردش را نمی دانم. برایان با هول از خانه رفت و مسعود آرام تر از همه شان یک سیب قرمز به دست گرفته بود و گازهای پی در پی می زد. منم کنار او نشسته ام. هندوانه قاچ شده ام را می خورم و کمی بهتر از هر روز هستم.
خشایار پیدایش نبود و از سر صبحی کیان حرص او را می زد. انگار دوباره گند زده است. انگار خبری در پیش است که کیان نمی داند و این برای من جالب بود.
در های حیاط که باز شد، کمی خودم را کج کردم و سرم روی شانه ی مسعود خم شد. پاهایش را روی میز تکان داد:
ـ از این روی کیان می ترسم!
ابرو بالا انداختم و به ورود ماشین سانتافه ی مشکی چشم دوختم:
ـ خشایار گند زده؟
romangram.com | @romangram_com