#محاق_پارت_476

ـ من با این آبم تو جوب نمیره.

و با سر به مسعود اشاره زد. شانه ام را به شانه اش تکیه دادم و پاهایم را بالا آوردم. کاسه پفیلا را میان دستم گرفتم:

ـ کارت درست نیست!

می دانستم زیر چشمی تماشایم می کند؛ اما خب مهم نبود.

تلویزیون فیلم سینمایی هندی نشان می داد. چند سکانس ندیده هم می فهمیدم نصفی اش صرف آهنگ های مسخره شان می شود.

دستی میان پفیلا ها برد و گفت:

ـ مگه من به کیان گیر میدم که با صدنفر می پره؟

حالا می خواستم صورتش را ببینم. راست می گفت. بیچاره حق داشت. هیچ کدام پاپند هم نبودند. دوباره یاد حسام افتاد و از ته دل آنقدر ناراحت شدم که صورتم درهم رفت.

لبی تر کردم:

ـ حداقل اگه قراره رابطه داشته باشی وسط سالن نیارش! یه نف





#ادامه_پارت👇


romangram.com | @romangram_com