#محاق_پارت_475
مرد جلوی در حالا نبود. یعنی میان صحبت کردنم متوجه شدم که بیرون رفت. دلم می خواست؛ بیرون بروم. پارک بروم. بستنی بخورم، شاید هم شب را به دید زدن ستاره ها بگذرانم. نمی دانم. فقط می دانم دلم می خواهد بروم.
عقب گرد کردم و با قدم های بلندی سمت در رفتم. وارد پذیرایی که شدم، برایان درحال تماشای فیلم بود و یک کاسه پر از پفیلا کنارش می دیدم. از جلویش که رد شدم، به مدد شوخی های خرکی اش آمد زیر پا بگیرد که چشم غره ای رفتم.
لبخند نیم بندش را بست و شانه اش را بی اهمیت بالا فرستاد:
ـ من بابت صبح معذرت خواستم دیگه؟
چشم هایم را ریز کردم و موبایلم را درون جیب شلوار جینم سُر دادم:
ـ معشوقه عزیزت می دونه چه قد داری زیاده روی می کنی؟
بی هوا آستین لباسم را کشید و نیم تنه ام میان تنه اش افتاد. از بالا تماشایم کرد. دستم را بند شانه اش کردم و عقبش زدم. خودم را بالا کشیدم و کنارش نشستم که غر زد:
ـ می خوای بگی بگو! برام مهم نیست!
لبم به پوزخندی کج شد و با چشم های که حالا از عصبانیتش کم شده بود نگاهش کردم. جذاب به نظر می آمد. چشم های آبی اش بیشتر زیباییش را تشکیل می داد.
ـ برات مهم نیست که سه روزه داری بال بال می زنی تا کیان پیداش بشه؟
خودش را به تکیه گاه صندلی کوباند و با چرخاندن سرم متوجه مسعود که از زیر زمین بیرون می آمد شدم. آرام زیر گوش برایان لب زدم:
ـ دو نفره حال کردید؟
دست هایش را از میان سینه اش باز کرد و صورتش با آن پیراهن دکمه دار آبی رنگ روشن تر به نظر رسید.
romangram.com | @romangram_com