#محاق_پارت_471
ـ میثم! میثم که حالش خیلی خوبه.
با گنگی پرسیدم:
ـ چیزی می دونی؟
ـ اون روز با یه خانمی که اسمش ژیلا بود دیدمش. دعوتم کرده بودند برای یه شام همراه بابا! البته بقیه دوستات هم بودند.
بالاخره یکی از سیب ها را برداشتم. گوشی را میان گونه و شانه ام قرار دادم:
ـ جشن بود؟
ـ نمی دونم. اما خب حس کردم؛ میثم از ژیلا خوشش میاد.
ـ پسر ژیلا هم بود؟
ـ مگه پسر داره؟
ـ داره! بزرگ نیست زیاد....
گازی به سیب زدم:
ـ خب به نرگس گفتی دوسش داری! چی شد که گفتی؟
چاقو را میان بُرشی از سیب دیگر نزدیک کردم و او گفت:
romangram.com | @romangram_com