#محاق_پارت_470
ـ بین تو و نرگس اتفاقی افتاده؟
سکوتش بوی اتفاق می داد. چیزی که مرا هیجان زده می کرد. نمی دانم چرا داستان این پسر را دوست دارم. جالب به نظر می رسید یا منتظر پایان خوش بود؟ نمی دانم!
ـ من بهش گفتم؛ دوسش دارم!
دستم نرسیده به کاسه کریستال میوه ها خشک شد. چشم هایم قطعا گشاده شده
#پارت139
بود و مغزم ارورهایش را پشت هم به رخ می کشید.
ـ دروغ میگی!
ـ نه! احمقم نه؟
ـ عاشق ها همشون احمقند. مثل همایون! مثل میثم!
romangram.com | @romangram_com