#محاق_پارت_462

سرش را کج کرد و از پایین به چشم هایم نگاه کرد. لب هایش در مرز خنده گیر کرده بود. کجای رفتارم خنده دار است؟ کجای حرفم لبخند دارد؟ کجای مغز او دستمالی شده است؟

ـ به روم میاری که چی بشه؟

پر حرص، دسته موهای کوتاه را از پیشانی ام پراندم و دستش که میان موهایم می لغزید را محکم گرفتم:

ـ با من بازی نکن. آشغال با من بازی نکن! نکن این کارو...

چشم هایش ناآرام شد. رعد به جان شب بیندازی، دقیقا همان جور تماشایم کرد. فهمیده بود، می ترسم. فهمیده بود؛ از هرچه آدم که نزدیکم می شوند، خیلی می ترسم. کاش برود! کاش ولکُن من شود. کاش لبه همان تپه در خارج شهر، پرتابم می کرد و فراموشی می گرفتم.

ـ چته؟ چرا همچین می کنی؟

با حوصله کلاه هودی اش را از روی شانه اش عقب فرستاد و ته ریشش را لمس کرد:

ـ بهم بگو چته؟ چرا نزدیکت میشم، می ترسی؟

سرم را تکان دادم و او دوباره روی تنم خم شد. از این احاطه شدن بد می ترسم. از دست هایش، از چشم هایش، از تمام نقش های خالکوبی اش، از دردهایی که ارکیده به او گفته بوده است.

دست چپش یک سمت پهلویم و دست راستش سمت دیگر پهلویم قرار داشت. حصار را دور من چیده است. نفس نمی گذاشت بکشم. در چنین موقعیتی تا به حال نبودم؛ اما مسعود مرا به خشکی می رساند و تشنه می مانم.

ـ یه کم با من بمون. یه کم به من فکر کن. ازت خوشم میاد! اینکه خوشم میاد؛ ترس نداره! اینکه دوست دارم یه کم بیشتر از بقیه نزدیکت باشم، خیلی خوشم میاد. من کلا از هرچی که به تو ربط داره خوشم میاد.

دستم را به یقه ی هودی اش رساندم. کشیدمش و صورتم را به جان ته ریشش انداختم:

ـ برو کنار... از زندگیم برو کنار. پات رو وسطش نیار! همتون دروغید. همتون! تو دیگه مسعود صناعی یه پزشک روانشناس بی نقش و خالکوبی نیستی! می دونی چی هستی؟


romangram.com | @romangram_com