#محاق_پارت_461

کف دستم را روی میز گذاشتم و خودم را پایین کشیدم تا صاف روی تخت بنشینم. پای سالمم را هم به زمین رساندم. حالا دستم نزدیک انتهای تخت بود و می توانستم میله انتهایی تخت را لمس کنم. دستم را روی گوی انتهایی تخت گذاشتم و آرام بلند شدم که پای ناسالمم از فرط ضعف کمی تا شد و باز روی تخت افتادم.

چشم هایم را محکم فشردم و بی خیال لباس هایم شدم. همان جور که پاهایم آویزان بود، نیم تنه ام را روی تخت پهن کردم و دست هایم را زیر سینه ام قلاب کردم. نگاهی به سقف انداختم و چشم هایم را بستم.

صدای صحبت کردن مسعود را می شنیدم. انگار با تلفن حرف می زد. کمی بعد صدای خشایار و آن طوطی اش بلند شد. طوطی هی می گفت" پَپَ کجاست؟"

لبخند کمرنگی زدم. انگار مسعود با خشایار صحبت می کرد. صدای به هم خوردن در شیشه ای پذیرایی شنیدم و بعد قدم های مسعود که روی پارکت های سفید کوبیده می شد.

عطر مزخرفش زودتر از خودش وارد اتاق شد. بادا تلخ! تند و کمی زیادی شیرین! زیاد خوشبو نبود!

چشم هایم را که باز کردم، بالای سرم دیدمش. تماشایم می کرد، دقیق و با یک لبخند یک وری که ابدا دوست داشتنی نبود! دست راستم را روی پیشانی ام گذاشتم:

ـ می خواستم لباسم رو عوض کنم.

روی تخت نشست. دست چپش را با کشیدن بدنش زیر سرش میزان کرد و این حالتش زیادی خودمانی به نظر می رسید! به پهلو چرخیده و من همچنان به سقف نگاه می کردم. چرا اینگونه رفتار می کرد؟ چرا برایم بازی راه می انداخت؟

ـ مسعود! بهم بگو چی می خوای!

دستش که به بند تاپم رسید، کمی هراس از زیر دلم رد شد. کمی ترس از چشم هایم عبور کرد. خدا لعنتش کند! خدا این لامصب را از زمین بردارد!

ـ بهت گفتم!

حالا می خواستم تماشایش کنم. سرم را چرخاندم، دستش از کنار بند تاپی که به بالا می راندش به گوشم رسید. گوشوارهای مرواریدی را لمس کرد، تاری از موهایم را لمس کرد.

ـ می خوای با این لمس کردنات به چی برسی؟ به چی فکر کردی که اینقدر زیاد خودت رو به من می چسبونی؟


romangram.com | @romangram_com