#محاق_پارت_451
خودم را بالا کشیدم و سینه ام را مقابل سینه اش نگه داشتم:
ـ پامچال انگار فقط اومده به حرف های صدمن یه غاز تو و اینو اون گوش بده! هر کدومتون دلتون خواست، هرکاری کردید و تهش من باید سرم بی کلاه بمونه؟ چرا من نخوام دوتا نقاشی روی صورتت کار کنم؟
دوبند دو طرف کلاه هودی اش را گرفتم:
ـ اون شب عین سگ ترسیدم مسعود! عین سگ یعنی خود سگ! یعنی هر لحظه ترسیدم یه بلایی سر رگهای دیگه صورتم بیاد!
کارد را بالا تر آوردم و به گردنش رساندم:
ـ این همه خالکوبی رو بدنت که داری، منم یکی خوشگلش رو، روی گونه ات بکارم، چیز بدی نمیشه! میشه؟ یِر به یِر میشیم عزیزم...
لبی تر کرد و با چشم های دو دو زنش تماشایم کرد. با هردو پایم دست هایش را مهار کرده بودم و یک درصد هم توان تکان خوردن نداشت. تمام تنم روی قامت کشیده بود و هرلحظه امکان کنار رفتن تن پوش از تنم را فراهم می کرد.
دست خشایار به شانه ام نرسیده، داد زدم:
ـ دست نزن به من! گمشو برو اون ور...
چاقو را جلوی صورتش به سمت چپ تکان دادم:
ـ باور کنم که مسعود برات مهمه؟ خوبه همتون برای سواستفاده ازم نزدیکم شدی! تو اومدی زنت رو ببری، مسعود اومده پول ببره، کیان اومده چیپ رو ببره!
خودم را دوباره نزدیک مسعود کردم و به چشم هایش زل زدم:
ـ می بینی روی صورتم هنوز جا بخیه ها هست! دکتر گفت؛ تا آخر عمرت میمونه! تا اخر عمرم یعنی هیچ وقت! یعنی اینکه تو خیابون راه برم، با دست دختر بچه نشونم بده که بیین چه وحشتانکه! تو و کیان به این همه خالکوبی عجق وجق عادت کردید؛ اما من به هیچی عادت نمی کنم!
romangram.com | @romangram_com