#محاق_پارت_450
یک لحظه! فقط برای یک لحظه دستم بر روی صورتم کشیده شد. آمد بالاتر، رسید به خط خوردگی و صورتم در هم رفت. نگاه خشایار از کُلت میان دست های کیان به من رسید.
#پارت133
انگار زودتر از من اصل مطلب را گرفت که کلافه هوفی کشید و ضربه ای به سینه ی کیان زد.
کیان تلو خوران روی مبل تک نفره افتاد و موهای چهل گیس شده اش در هوا پخش شدند.
نگاه متعجبم به مسعود رسید. دستش حالا روی دسته ی فلزی چاقی می لغزید و انگار هنوز متوجه من نشده بود. یک قدم جلو رفتم و بی هوا تخت سینه اش زدم که پایش به پایه ی میز گیر کرد و به پشت روی میز افتاد. با تکان بعدی اش شیشه خُرد شد و او روی شیشه های افتاد.
کاردی که کنارش افتاده بود را برداشتم. نگاه شوک زده اش به دست هایم رسید. کلاه تن پوش از سرم افتاده بود و حالا قطرات آب تا رو گردنم می ریخت. تیغه تیز کارد را روی مچ دستش گذاشتم که نالید:
ـ لعنتی! پامچال گوش بده!
نوک تیغه را درست کنار رگ دستش فشردم:
ـ پامچال دیگه چیو گوش بده؟
romangram.com | @romangram_com