#محاق_پارت_441

انتهای سیگار را میان لب هایش فشرد و با پُک عمیقی سیگار تا انتها فیلتر سوخت. خاکستر ریخته شده بر روی لباسم را تکاند و با لبخند یک وری نچندان جذابش پرسید:

ـ با ارکیده خیلی فرق داری؟نه؟

دقیق به صورتش خیره شدم و نگاهش تا بیرون سالن و باغ رفت و آمد!

ـ برای چی اینقدر هیجان زده ای؟

لبخند یک وریش جمع شد و جایش را لبخند دندان نما گرفت:

ـ می خوای بببینم ارسلان منو کنار تو ببینه، چه حالی میشه؟

دستم از روی پاهایم برداشتم:

ـ همتون ازش متنفرید؟

سرش را بی امتناع تکان داد و دستش را گیر چانه ام انداخت:

ـ ازت خوشم اومده! اون موقع که پیشنهاد دادم با من باشی، واقعا می خواستم با من باشی!

با طعنه نگاهش کردم. کینه از او به دل گرفته ام. از اینکه همه شان مرا بازی داده بودند تا به مراد دلشان برسند.

ـ جدی میگم. شاید اگه ارکیده بود؛ ...

با کشیدگی نگاهش سمت در ورودی و واکنش کیان، حرفش نیمه ماند. کیان و مسعود بلند شدند؛ اما من کنج مبل چنبره زدم.


romangram.com | @romangram_com