#محاق_پارت_440
#ادامه_پارت👇
سرم را به تیکه گاه مبل تکیه زدم و نفس عمیقی کشیدم. دود همه سالن را برداشته بود. یکی از درهای سالن درست مقابل ما باز بود و ورود مهمان ها را زیر نظر داشتیم.
مسعود سمت دیگرم نشست و خانم دکترجانش ولکُنَش شد و پی رقص با آدمی دیگر رفت. چشم های عسلی به او می آمد! خالکوبی های پرنقشش زیادی خشونت به رخ می کشید. صورت استخوانی و فک مثلثی اش هنوز رد کمرنگی از ته ریش را داشت. پالتوی کوتاه نوک مدادی اش که رگه های کمرنگی ازداخلش داشت را در نیاورده بود. شلوار جینی پوشیده بود که اطراف مچ پایش پارگی داشت. ساعت بزرگ لوکس نقره اش را هر ثانیه نگاه می کرد و انگار منتظر کسی بود!
جاسیگاری را سمت خودم کشیدم و خواستم سیگار را داخلش بیندازم که مسعود نخ سیگار را از دستم گرفت:
ـ تا ته بکش!
#پارت_صد_و_سی
#پارت130
romangram.com | @romangram_com