#محاق_پارت_437
ـ دارم گوش میدم! دارم می بینم! کیان من کور نیستم؛ خر نیستم! روی پیشونی من ننوشته؛ احمق اسکول! فهمیدی؟ روی پیشونی من ننوشته که تو یه آدم خیلی خوب هستی که کمیته امداد و خیریه داره!
ـ نمی فهمم چی میگی! یهو اومدی به من گیر میدی که چی بشه؟ مشکلت با من چیه؟ مگه من خواستم ارسلان بیاد اینجا آره؟ مگه من گفتم؟ خودش خواست! با پای خودش، در ازای چیزی!
دستم را میان مشتش گرفت و نالید:
ـ می خوای چی بگی؟ می خوای بگی من با پدرت خوابیدم چون نیاز داشتم بهش؟ آره؟
شانه ام را عقب کشیدم و انگشت اشاره ام را تهدید وار جلویش تکان دادم:
ـ خر خودتی! نمی دونم موندن من اینجا چه سودی برات داره؛ اما کور خوندی اگه فکر کردی منم مثل اون خانم دکتر تا تختت میام!
چشم هایش گشاد شد:
ـ چرا باید تو رو ببرم روی تختتم؟
لبی تر کردم و از جا بلند شدم. آستین های پارچه ای لباس بافتم را پایین دادم:
ـ به همون دلیل که زنجیرکش کنی!
**
میان باغ ایستادم، کمی چرخیدم و دَم آخری میان سینی که از کنارم می گذشت، لیوانی برداشتم که می دانستم به خوردنش نیاز ندارم. قدم هایم را سمت ورودی سالن کج کردم.
مسعود چند قدم آن سمت تر مراقبم بود! خشایار را نمی دیدم، درواقع ندیدنش مهم نبود!
romangram.com | @romangram_com