#محاق_پارت_436
پوزخند آشکاری زدم:
ـ ارسلان رو داری می کشونی اینجا که چی بشه؟ هان؟
یقه اش را بیشتر کشیدم و حتی صدای جر خوردگی لباسش را شنیدم. ناخن های بلندم اذیتم می کرد و نمی گذاشت بیشتر او را به دام بیندازم؛ اما همین که چشم های فراخ شده برای فرارش را می دیدم، می فهمیدم؛ خوب پیش رفته ام.
ـ کی گفته می خوام اینجا بکشمش؟
چشم هایم را ریز کردم و نگاه کوتاهی به لب های رژخورده ی نارنجی اش انداختم و تا خالکوبی گل نارنجی نزدیک گردنش پیش رفتم.
#پارت_صد_و_بیست_و_نه
#پارت129
لبه ی تیز ناخن اشاره ام را درست نزدیک شاهرگش نگه داشتم:
ـ اون روز ارسلان بهم گفت؛ باهات رابطه داشته؛ اما هیچ لذتی توی رابطه نبود! گفت که تو از اینکه همه جلوت موس موس کنند خوشت میاد!
زبانش را روی لب هایش کشید و حالا انگشت هایش به جان شانه ام افتاده بود تا مرا کمی از خودش دور کند:
ـ گوش بده!
romangram.com | @romangram_com