#محاق_پارت_396
ـ گوشیت! خودت شماره ندی، از بابات می گیرم، بابات هم که می دونی از کاه کوه می سازه و می ترسه؛ پسر ته تغاریش رو تیغ بزنم، پس شماره!
لبخند پلیدی هم کنج استایلم چسباندم و با چشمکی دستم را دوباره تکان دادم. کلافه سرش را تکان داد و دست به جیب شد. موبایلش را سمتم گرفت و دکمه بالای پیراهن چهارخانه اش را بست.
با روشن شدن صفحه گوشی و باز شدن بی قفل گوشی، نگاه کوتاهی به چشم هایش کردم و مشغول گرفتن شماره ام شدم. با بلند شدن صدای گوشی ام، سه نقطه ی کنار شماره ام را زدم و نامم را " پامی" سیو می کنم.
گوشی را با عجله دستش می دهم و قدمی نزدیکتر می روم:
ـ بهت زنگ می زنم.
لبخند کمرنگی زدم و از کنارش رد شدم. رد شدنی که بعدها یک ور زندگی ام را سوزاند!
رد شدم و سمت ماشین دویست و شش رفتم.
به در خانه ام نگاه کردم، حس آن حوض خوش رنگ میان حیاط خانه، ماهی گلی ها نداشته اش، گلدان های خشک شده اش، حالم را می گرفت.
برایان پیاده شد و در را باز کرد. سوار که شدم، دلم برایش تنگ شد! برای همایونی که معلوم نبود؛ کِی ببینمش!
برای نیلوفری که حال دیگر پیش مادربزرگش می رفت، برای میثم که دلش برای ژیلا رفته بود! ژیلایی که بچه کوچکش حالا حالاها پدر نمی خواست! دلم برای کادر مهمانداری و آن کفش های پاشنه دار کفه دار قرمز تنگ می شد، برای ساعت هدیه ای مهندس پروازی که عیدی می داد.
من با رفتنم خیلی چیزها را دلتنگ می کردم. خیلی حس ها را می کشتم و انگار کشتن کار من است و بس!
کیان از آیینه تماشایم و امروز عجیب تر از دیروز لباس پوشیده بود.
کلی نگاه ، سمت خانه ام کشانده بود! با آن خالکوبی های منحصر به فردی که انگار کل بدنش را پوشانده است.
romangram.com | @romangram_com