#محاق_پارت_394
ـ مدتی میرم پیش یکی از دوستانم، مشخص نیست، کِی برگردم.
دستش به شانه ام نرسیده، برمی گردم و نگاهم از دستش تا خودم کشیده می شود:
ـ چیزی شده؟ حال نرگس بد شده؟ کمکی از دستم بر میاد؟
سرش را تکان می دهد و چند قدم از کنارم می گذرد:
ـ نه، خوش بگذره! مراقب خودت باش..
پشت سرش راه می گیرم:
ـ منو خر می کنی؟سر منو با این حالت شیره می مالی حسام؟
دست هایش را در جیبش فرو می برد و تنها با سر به رفیقش که گوشه ی دیوار دیدمان می زند، سلام می کند و جواب مرا نمی دهد.
ـ حسام بهم میگی چی شده؟ می خوای شماره م رو بدم تا زنگ بزنی؟
از بالای شانه اش نگاهم می کند:
ـ همایون خونه نیست؟ بابام می گفت؛ مدتی بهش زنگ نزده!
خودم را با دو قدم بلند به رو به رویش رساندم که مجبور به ایستادن شد. به موهای خُرد شده روی پیشانی ام نگاه کرد و با انگشت اشاره اش کناره ی بینی اش را خاراند.
ـ حسام، همایون حالش بد شده به شفق زنگ زده؟
romangram.com | @romangram_com